با گذار از عصر کشاورزی و ورود به عصر صنعتی و همگام با مسیر طبیعی رشد دانش، مدیریت هم توسعهیافتهتر شد؛ نه این مفهوم که مدیریت و دانش آن شکلگرفته باشد. مدیریت از تاریخ طولانی برخوردار است. عصر شکار که تا حدود سال 900 میلادی را مشتمل میشود، نشانههایی از علم مدیریت را در اختیار دارد. سومریها، حدود 5000 سال قبل از میلاد برای اینکه بتوانند کنترل داشته باشند، سوابق را ثبت و نگهداری میکردند. چینیها حدود 4000 سال قبل از میلاد، ساخت دیوار بزرگ را مدیریت کردند. سان تزو – فرمانده بزرگ جنگ – برنامهریزی، هدایت و سازماندهی را ضروری میدانست و کاتو از شرح شغل در مدیریت خود استفاده میکرد. علاوه بر این موارد، نشانههایی از مدیریت مربوط به یهودیها، مصریها، حمورابیها و یونانیها مشهود هستند.
عصر کشاورزی هم سرشار از تجربههای مدیریتی است که تا سال 1750 میلادی ادامه داشت. فارابی در سال 900 میلادی خصوصیات رهبر ایدئال را ارائه نمود. کیکاووس بن اسکندر در سال 1082 به انتخاب و انتصاب افراد بر اساس شایستگی آنها اشاره کرد و نهایتاً نظریههای ماکیاولی در سال 1525 مطرح شد. ماکیاولی بر همبستگی سازمان تأکید داشت. علاوه بر این، نظرات و دیدگاههای برادران سورانزو، فرانسیس دیمارکو، لاپاکلی، غزالی، سرتوماس مور و باریاریگو نیز مربوط به همین عصر میشوند.
برخلاف اعصار گذشته، عصر صنعتی شاهد نظم در ساعات کاری بود و تولیدهای دستی جای خود را به تولیدات ماشینی دادند. حجم زیادی از مردم به شهرها مهاجرت کردند تا بتوانند در شرکتها و صنایع گوناگون مشغول شوند. عمده صنایع این زمان مربوط به ریسندگی و بافندگی، فلزات و معادن بود. سرپرستان و مدیران بیشتر به تولید انبوه توجه میکردند و برای افزایش حجم تولید و قویتر شدن ماشینآلات برنامهریزی میکردند. از دیدگاه آنها موفقیت یعنی داشتن ماشینآلات باقدرت تولید بهتر، بیشتر و سریعتر. این ذوب شدن در ماشین باعث گردید تا انسانها هم بهمرور با ماشینها یکسان در نظر گرفته شوند. عصر صنعتی مربوط به دوران تاریخی بین سالهای 1750 تا 1950 میلادی است. مطالعات به روش علمی و نوشتههای منطبق با عصر تازه در عصر صنعتی باعث شد تا همزمان با رشد اقتصادی کشورها، مدیریت نیز دچار رشد شود. دیگر اداره کردن یا تشکیل سازمانها کار سادهای نبود و دانش مدیریت ارزشمندتر از گذشته بود. آدام اسمیت در سال 1776 به تقسیمکار پرداخت و کتاب ثروت ملل خود را نوشت. او مفاهیمی مانند نظارت و بازده سرمایه را مطرح نمود و توماس جفرسون در سال 1785 به قسمتهای قابلجایگزینی سازمانها پرداخت.
علوم مختلف همیشه درحالتوسعه بودند و این بخشی از ویژگی وجود تغییر در همه جنبههای جهانی است. این تغییر شامل هر چیزی میشود و انسان به همراه تمام متعلقاتش از این موضوع جدا نیست. سال 1950 میلادی و بعد از جنگ جهانی دوم، عصر جدیدی شکل گرفت. عصر اطلاعات که در آن شاهد تغییرات اساسی در جنبههای مختلف زندگی بشر هستیم. علم مدیریت نظریههای مختلفی را در اختیار دارد و مدیریت سازمانها شکل پیچیدهتری به خود گرفتهاند و این شرایط هرروز در حال پیچیدهتر شدن است. فاصله زمانی بین نظریههای مختلف درباره مدیریت و سازمانها با ورود به هر عصری کاهش مییابد و به زبان دیگر سرعت رشد و تولید دیدگاههای مختلف افزایش مییابد. اعصار مختلف تأثیرات متنوعی بر روی افکار و تحقیقات دانشمندان داشته است و در طی سالها و دههها و سدههای گذشته شاهد توسعه روزافزون علوم مختلف ازجمله علوم مربوط به انسان بودهایم.
نظریههای مختلف درباره مدیریت نشاندهنده این سیر تاریخی و رو به رشد مدیریت است. نظریهپردازان کلاسیک دیدگاههای سهگانهای را درباره مفهوم سازمان و مدیریت آن ارائه نمودند. نظریه مدیریت علمی را فردریک تیلور[1] در سال 1911 میلادی مطرح نمود {Taylor, 1911 #1} و دیدگاههای وی اولین نظریههای رسمی و علمی است که به شناخت سازمان و راههای مدیریت آن میپرداخت. تمرکز تیلور بر مدیریت کارگاه بود و معتقد بود که بهترین روش برای انجام کار وجود دارد و روشهای علمی باید جایگزین محاسبات سطحی و سرانگشتی شود و مدیران برای تحقق اهداف باید با کارکنان همکاری بر اساس روش علمی داشته باشند. او مرز مشخص وظیفهای را در نظر گرفت که در آن مدیران وظیفه سرپرستی و برنامهریزی را بر عهدهدارند و کارکنان امور اجرایی و اقدامات عملیاتی منطبق با برنامهها را بر عهدهدارند؛ همچنین مطالعات گستردهای بر حرکت سنجی و زمانسنجی انجام داد. فرانک و لیلیان گیلبرت نیز چنین مطالعاتی انجام میدادند و از پیشگامان حرکت سنجی بودند. آنها نمودار جریان کار را برای تجزیهوتحلیل کار مطرح کردند و معتقد بودند که برای بهبود روشهای کار لازم است تا کارهای طاقتفرسا شناسایی شوند و حذف گردند یا برای انجام آنها ابزار تولید کرد. آنها پیشگامان روانشناسی مدیریت هستند و کتابی با همین عنوان در سال 1914 منتشر کردند. آنها مانند تیلور به یافتن بهترین روش کار اعتقاد داشتند و برای یافتن آن از حرکت سنجی، خستگی سنجی، زمانسنجی و مهارت سنجی استفاده مینمودند.
همزمان با گروه اول، پژوهشگر دیگری به نام هنری فایول با تمرکز بر مفهوم سازمان، پژوهشهای خود را دنبال میکرد و اصول سازمانی چهاردهگانه خود را ارائه نمود. فایول را بهعنوان بنیانگذار نظریه مدیریت اداری و مکتب اصولگرایان[2] ( یا مکتب وظیفه گرایی) در نظر میگیرند. فایول فقط به سطح پایین سازمان توجه نکرد و تلاش کرد تا وظایف مدیران در همه سطوح سازمان را مشخص نماید. فایول ادعا نمود که اصول او جهانشمول است و محدود به شرکتها و کشورهای خاصی نیستند که باعث میشود تا قابل تدریس در دانشگاهها باشند، هرچند میدانیم که این اصول جهانشمول نیستند. وی کتاب خود با عنوان اداره امور صنعتی و عمومی را در سال 1916 منتشر کرد که در آن برای سازمان شش فعالیت کلی را در نظر میگرفت: فنی، مالی، بازرگانی، حسابداری، ایمنی و مدیریت. فعالیت مدیریتی تنها فعالیت سازمانی است که به تحلیل نیاز دارد. دانشمندان دیگری که در دسته اصولگرایان قرار میگیرند عبارتاند از: لوتر گیولیک[3] و اورویک با کتاب مقالاتی در باب علم اداره در سال 1937، ال. اف. اورویک[4] با کتاب عناصر اداره کردن در سال 1947 و نهایتاً ای. اف. ال. بریچ[5].
سومین دیدگاه نظریهپردازان کلاسیک، نظریه مدیریت بوروکراتیک است که توسط مکس وبر[6] مطرح گردید. وی برای سازمانها یک ساختار ایدئال معرفی کرد و آن را بروکراسی نامید. وبر برای سازمانها سلسلهمراتب اختیار، تقسیمکار، رویههای رسمی انتخاب، روابط رسمی و قوانین و مقررات در نظر گرفت که سازمانها در ساختاری سلسله مراتبی آنها را اجرا مینمایند. آخرین رویکرد مدیریتی در بین نظریهپردازان کلاسیک، موضوع برنامهریزی عقلایی است که سرآمد دانشمندان این دیدگاه، رالف سی. دیویس[7] است. او معتقد بود که ساختار سازمان نتیجه منطقی اهدافی است که سازمان دنبال میکند. سازمان بر اساس اهداف خود، ساختار، جریان اختیارت، تقسیم وظایف و روابط درونی خود را تعیین میکند. این نظریهپردازان به دلیل اینکه اولین دانشمندان درزمینهی نظریههای سازمانی و مدیریت هستند بهعنوان نظریهپردازان کلاسیک شناخته میشوند.
دستهای دیگر از نظریهپردازان بر شناخت اجتماعی سازمانها متمرکز بودند. نتیجه تلاشهای این دانشمندان باعث شکلگیری مکتب روابط انسانی[8] (مکاتب نوکلاسیک[9]) شد؛ بهطوریکه در نظر آنها سازمانها متشکل از افراد و وظایف هستند و برخلاف گروه قبل توجه انسانی داشتند تا توجه ماشینی. مطالعات شرکت هاثورن[10] از سال 1924 تا سال 1927، آغازگر این چرخش فکری بود. شرکت هاثورن بر روی شرایط محیطی کار و بهرهوری مطالعه میکرد و در سال 1927 برای توسعه مطالعات خود با التون میو[11] در دانشگاه هاروارد وارد همکاری تحقیقاتی شد. آنها تا سال 1937 به مطالعات و آزمایشهای خود ادامه دادند و نتیجه گرفتند که هنجارهای اجتماعی گروه عامل اصلی در تعیین رفتار کاری افراد است و میتواند بهرهوری را تحت تأثیر قرار دهد. سازمانها در این دوران میدانستند که طراحی ساختار سازمانی را نمیتوانند بدون در نظر گرفتن تأثیرات آن بر گروههای کاری و نگرشها و رفتار کارکنان انجام دهند و مجبور هستند تا این موارد را در نظر بگیرند. علاوه بر شرکت هاثورن دانشمندان دیگری هم با در نظر گرفتن سازمان بهعنوان اجتماع مطالعات خود را دنبال می کردند. وارنر به مشکلات جامعه و طبقات اجتماعی پرداخت و کتاب نظام اجتماعی، کارخانه نوین را در سال 1947 منتشر نمود. افرادی مانند هومانز[12]، چاپل[13]، وایت[14] و دیگران نیز بر روی اندازهگیری رفتار واقعی افراد در داخل سازمان مطالعه میکردند و مکتب روابط انسانی را توسعه دادند. مکتب روابط انسانی با نظریه داگلاس مک گریگور تحت عنوان نظریهX-نظریهY و نظریه وارن بنیس که بروکراسی را مردود نمود به اوج خود رسید.
نظریهپردازانی که مطالعات گذشته را موردبررسی قرار داده بودند، متوجه شدند که هیچکدام از دو گروه قبلی نمیتوانند بهطور قطعی و با دلایل منطقی و کافی، نظریههای خود را ثابت کنند. مطالعات شرکت هاثورن که جنبههای انسانی را استدلال میکرد و مطالعات نظریهپردازان کلاسیک که بر کارایی تمرکز داشتند و تولید گرا بودند (آنها به جنبههای انسانی توجه نمیکردند) یک دوگانگی ایجاد کردند. مدیران نمیدانستند که کدامیکی را ملاک خود قرار دهند و برای ایجاد تعادل بین این دو هم دچار مشکل بودند. چستر برنارد با نظریه سیستم تلفیقی[15] این شکاف را حل نمود. او راهحل را در نگاه سیستمی به سازمانها میدانست، هرچند نظرات او بسیار محدود بود. مکتب تجدیدنظرطلبان[16] که نظریه سیستم تلفیقی را دنبال میکرد با مطالعات ماری پارکر فالت[17] (فلسفه مدیریت دمکراتیک و پویا)، چستر برنارد و دیگران شکل گرفت؛ بر همین اساس این نظریهپردازان دیدگاه اقتضایی را انتخاب کردند. نظریههای دو گروه قبل تا دهه 1960 در سازمانها مورداستفاده قرار میگرفت. برخی سازمانها رویکردهای کلاسیک را دنبال کردند و برخی دیگر روابط انسانی را اجرا میکردند. برای کاهش رفتار ناشی از تکبعدی گرایی در اثر انتخاب مطلق هرکدام از رویکردها، سازمانها در سطح محدودی تلاش میکردند تا نظریه سیستم تلفیقی را هم موردتوجه قرار دهند و با آن تضادهای موجود را تا حدودی برطرف کنند و نهایتاً دیدگاه تلفیقی در سازمانها اعتبار یافت.
همزمان با تجدیدنظرطلبان و مصادف با شکلگیری گروههای پژوهش عملیاتی در خلال جنگ جهانی دوم، علوم محاسباتی و ریاضی در سطح گستردهای وارد مدیریت شدند و مکتب مدیریت کمی[18] را ایجاد نمودند. این مکتب موضوعات مختلفی را شامل میشود: برنامهریزی خطی، نظریه صف، شبیهسازی، پیشبینیهای ریاضی، مدلسازی موجودی انبار و مدلهای شبکهای. در تمام این مدلهای مدیریتی، پژوهش عملیاتی مدیریت را بهصورت تحلیلی و محاسباتی دنبال میکنند و به آن نگاهی علمی مبتنی بر اعداد دارند. آنها تئوریهای ریاضیاتی در تصمیمگیری را به کار میگیرند و به مدیریت عملیات میپردازند.
توسعه دانش درزمینهی دیدگاه سیستمی و علوم روانشناسی اجتماعی باعث شد تا دانشمندان این علوم را به مدیریت وارد کنند و تغییرات جدی ایجاد کنند. دنیل کتز و رابرت کن اولین افرادی هستند که چنین اقدامی انجام دادند و کتاب روانشناسی اجتماعی سازمان را منتشر نمودند. آنها مزیتهای سیستمهای باز را موردتوجه قراردادند و با دیدگاه سیستمی، توجه به روابط بین سازمان و محیط را مطرح کردند. ازنظر آنها سازمان برای اینکه بتواند بقا داشته باشد لازم است تا خود را با تغییرات محیط تطبیق دهد. علاوه بر این دانشمندان که محیط را در نظر میگرفتند، دانشمندان دیگری اهمیت فناوری را دنبال میکردند. جیمز تامپسون[19] یکی از این متفکران بود و بر اساس اندیشههای او، چارلز پرو[20] و جون وود وارد[21] نشان دادند که تناسب صحیح بین فناوری و ساختار سازمان ضروری است. دانشمندان دیگر بهاندازه سازمان اشاره کردند. آنها متوجه شدند که سازمانهای بزرگ فارغ از نوع صنعت دارای بخشهای مشابه هستند و از الگوهای یکسان استفاده میکنند و سازمانهای کوچک نیز ممکن است چنین عناصر مشترک ساختاری را داشته باشند. با بزرگتر شدن سازمانها، شباهت برخی از این اجرا افزایش مییابد و ساختارهای یکسانی به خود میگیرند و به همین دلیل میتوان از این الگوها برای طراحی ساختار سازمان استفاده نمود. نتیجه مطالعات و نظریههای مختلف این دانشمندان باعث شکلگیری مکتب اقتضایی[22] شد. بهطور خلاصه موضوعات مختلفی در این مسیر تاریخی موردتوجه قرار گرفتند که برخی از آنها عبارتاند از: ساختار سازمان، تقسیمکار، شرح شغل، بهترین روش انجام کار، نظام مدیریت مبتنی بر وظایف مدیران، نقشهای وظیفهای مدیران، عوامل محیطی و فناورانه، ساختارهای سازمانی مشابه، سیستمهای بهرهوری تحت تأثیر هنجارهای اجتماعی، روانشناسی اجتماعی در سازمانها.
در یک چرخش ناگهانی و در اثر توسعه تحقیقات کاربردی و زمینهای درباره موضوعات مطرحشده درگذشته، مسائل جدید مطرح شدند. موضوعات فشارهای اجتماعی و سیاسی یکی از این موضوعات است که تا قبل از آن موردتوجه قرار نگرفته بود و به نظر میرسد محصول تغییرات در ساختار اجتماعی بود. آنها به گروههای قدرت یا گروههای سیاسی پرداختند و خاطرنشان کردند که قدرت در بین گروههای ائتلافی داخل سازمانها جریان مییابد. مرور تاریخ مدیریت و بررسی نظریههای مختلف مطرحشده بهخوبی نشان میدهد که مکتبهای گوناگونی در مدیریت شکلگرفتهاند. به نظر میرسد هیچکدام از آنها را نمیتوان قطعی و کامل دانست و سازمانها و مدیران با جنبههای مختلف آنها و در سطوح متفاوتی روبرو هستند. توافقات و شباهتهای موجود در بنیانهای نظری نظریهپردازان مختلف باعث گردید تا پارادایمهای گوناگونی در مدیریت به وجود آیند. یکی از این رهیافتها، مدیریت استراتژیک است که مکاتب مختلف را مشتمل میشود. رهیافت مدیریت استراتژیک از دهه 1950 میلادی شروع شد و بهمرور شکل ساختاریافتهتری به خود گرفت. زمانی که از رهیافت مدیریت استراتژیک صحبت میشود درواقع از نوع خاصی از مدیریت صحبت میشود که ویژگی یا صفت استراتژیک دارد. مدیریت استراتژیک تجمیع دیدگاهها و نظریههای مشخصی از علم مدیریت است که دارای وجه مشترک استراتژیک بودن هستند. بر این اساس مطالعه در هرکدام از رهیافتهای مدیریت به این مفهوم است که مبانی و اصول دانش مدیریت از بین نمیروند بلکه چهره دیگری به خود میگیرند. برای مدیریت چهار وظیفه برنامهریزی، هدایت، سازماندهی و کنترل توسط متفکران مختلف مطرحشده است. رهیافت مدیریت استراتژيک نیز این وظایف را در نظر میگیرد و آنها را در سطح استراتژیک توسعه میدهد.
[1] F. W. Taylor
[2] Administrative principles
[3] L. Gulick
[4] L. F. Urwick
[5] E. F. L. Brech
[6] M. Weber
[7] R. C. Davis
[8] Human relation school
[9] Neoclassical school
[10] Hawthorne
[11] E. Mayo
[12] G. Homans
[13] E. Chapple
[14] W. F. White
[15] Cooperative system
[16] Revisionist
[17] M. P. Follett
[18] Quantitative management
[19] J. Tompson
[20] C. Perrow
[21] J. Woodward
[22] Contingency school